|
گل سر سبد رشته های کشاورزی
|
درنگی کنیم و بپرسیم از خانه ای که ساکنانش آنرا ترک کرده اند.
البته ساکنی هم نداشت که بخاد ترکش کنن![]()
این وبلاگ به علت سوء مدیریت و راهکارهای
ضعیف مدیریتی و مدیریت ضعیف و مدیریت بد و
مدیر بد و امیر بد و امیر خر... خلاصه درش تخته شد.

بقیه عکسای اردو رو سر فرصت میذارم تو ادامه مطلب...
بالا خره به آخر راه رسیدیم ٬ راهی که میتونس خیلی بهتر طی بشه ٬ راهی که میتونس فعلن فعلنا به پایان نرسه ولی رسید
.
فکر می کردم که میتونم که چند تا داداش و آبجی داشته باشم ولی نشد
...
من شاید به وبلاگ نویسی ادامه بدم ولی نه در این وبلاگ و نه برای زراعت ۸۴ ...
البته مقصر خودم بودم که با نوشته هام دل معدود بچه هایی رو که میومدن وسر میزدن شکوندم و از خودم رنجودم ....
از تمام کسانی که تو این مدت سر زدن تشکر میکنم و بگم که بدی ها هیچ وقت نمیمونه و این فقط خوبی هاست که میمونه ...
خوب نمیخام پست آخرم دلگیرتون کنه چون من هدفم خندیدن یه عده بوده ٬ هست و خواهد بود.
و اما پایان خوش ماجرا...![]()
من پسر خوبی شدم و وبلاگ رو تعطیل کردم. دیگه هم کسی رو سر کار نذاشتم
...
حمید هم تمام کفتراشو آزاد کرد و مثه یه مرد به زندگیش ادامه داد و دیگه کفتر بازی نکرد( البته خودش میگه از اول هم کفتر نداشتم و فقط یه کفتر سفید گوگول مامانی بود که از بازار خریده بودم و بعدشم آزادش کردم) .
البته میخاستم برا حمید یه چیز خیلی با حال بنویسم ولی گفتم که دیگه این بنده خدا رو زیاد تو این مدت اذیت کردیم بسشه دیگه..
مهدی هم بالاخره آدم شد البته شک دارم که آدم شده باشه ولی خوب باید همه چی رو با خوبی و خوشی تموم کنیم.
شوخی کردم مهدی و حمید هم خیلی با حال بودن خیلی با مزه بودن...
البته به خاطر اینکه مثه فیلمای ایرانی که آخرشون یه ازدواجی چیزی هست بشه مجبوریم که یه ازدواج هم توش بذاریم... ولی ولش کن
اگه تو این مدت با کسی شوخی کردیم باید ببخشید... البته نبخشیدیتم مهم نیست چون من هدفم چیز دیگه ای بوده...
چشم به هم بزنید این سال هم تموم شده وسال بعد اومده ... از فرصتهای زندگیمون استفاده کنیم
یه آخوندی هست میاد تو تلویزیون یه حرفای کوتاهی میزنه و میره ٬ بعضی وقتا حرفای قشنگی میزنه یه بار گفت:
بعضی ها میرن تو باغ و یک گل
میچینن و اونو بو میکنن و بعد دور میندازن... ولی بعضی ها میرن دامن دامن گل
میچینن و از اونا گلاب میگیرین و بعد تو یه فصلی که از گل و بهار دیگه خبری نیست ٬ هم خودشون لذت میبرن هم دیگران استفاده میکنن ٬ اصلا میتونن باش تجارت کنن...
زندگی هم همینجوریه آدما تو زندگی ذخیره ای برا خودشون جمع میکنن و با همین ذخیره ها تجارت میکنن. آخونده میگفت تو قیامت بهترین مشتری خداست ...
امروز ۱۲ فروردین روزیه که پدران ما به جمهوری اسلامی رای دادن ...
من کار ندارم که این حکومت خوبه یا بد مهم اینه که ما میتونیم خودمون جامعمونو بسازیم این "ما" من وشما نیستیم این ما یک مای کلیه که من و شما هم جزوشیم.
بدبختی ما از بی ایمانی ماست. اگه دولتمردان ما ایمان داشتن اگه تک تک افراد جامعه ایمان داشته باشن مملکت اینجوری نمیشه...
صداقت ٬ راستی و درستکاری صفاتی هستن که دیگه تو جامعه ما جایی ندارن.جامعه ی ما همش شده حقه و نیرنگ ٬ فریبکاری ٬ ریا و ...
میشه یک فرد بی ایمان درستکار باشه البته بستگی داره که ایمان رو چطور تفسیر کنیم ولی به نظر من تا یک فرد ایمان به خدا نداشته باشه ایمان به کسی که همیشه هست و ناظر به اعمال ماست٬ اگر هم این صفات رو داشته باشه نمیتونه اونارو تو این جامعه حفظ کنه یا اونارو پرورش بده...
به امید ایرانی ... به امید جامعه ای ... نمیدونم چی بگم فقط اینو دوباره بگم که ما خودمون جامعه رو میسازیم. سعی کنیم که تو زندگیمون درستکار باشیم.
اینا حرفایی بود که تو دلم مونده بود چون وقتی که این جامعه رو میبینم دلم میگیره ...
راستی خانم سلیمانی گفته بود که دروغ سیزده بگیم این آخریا به وصیتش عمل میکنیم...
البته همه ی وبلاگ یک دروغ بود یک دروغ بزرگ
... دروغ سیزده من اینه میخاید باور کنید میخاید باور نکنید:
من پشیمون نیستم که علوم دریایی رو ول کردم چون دوستای خوبی مثه شماها دارم . من از زراعت ۸۴ متنفر نیستم . من از دخترها متنفر نیستم من تا حالا دروغ میگفتم من دختر ها را دوست دارم . من دیگه میخام پسر خوبی باشم من دیگه میخام کسی رو اذیت نکنم
.
خودمونیم عجب دروغایی گفتم ها فکر کنم هیچ کس نتونه مثه من دروغ بگه ...
عکسای اردو هم تو ادامه مطلب میذارم تا برای بعد ها خاطره ای باشه ...
بعض گلومو گرفته
٬ همیشه حرفام بوی شوخی میداد یه جور بی خیالی و با خیالی ولی الان بدنم داغ شده ٬ شاید برای هیچ کدومتون سخت تر از من نباشه . سفر آخرت که نمیخام برم ولی نمیدونم دلیلش چیه ...
خداحافظ وبلاگ
خداحافظ
خداحافظ ...
به پایان آمد این دفتر حکایت همچنان باقیست.
نمیدونم تو چه موقس که داری اینارو میخونی شاید الان که تو داری اینارو میخونی سال ۱۳۹۰ باشه شایدم ۱۴۰۰ من نمیدونم ولی خوش به حالت که میدونی که برای همه اون بچه ها چه اتفاقی افتاده فکر کنم که الان همشون سر خونه زندگیشون باشن ... امیدوارم که همشون موفق و پیروز باشن و به هر چی که دلشون میخاسته رسیده باشن ... و امیدوارم که تویی که الان داری اینارو میخونی با شادی از اون موقع یاد کنی .... وقتی که وبلاگ تعطیل شد تعداد بازدید کننده های وبلاگ از مرز ۱۰۰۰ گذشته بود.
این وبلاگ در تاریخ ۱ دی ماه ۱۳۸۵(اولین روز زمستون) شروع به کار کرد و درست بعد از ۳ ماه و ۱۲ روز در تاریخ ۱۲ فروردین ۱۳۸۶ به کار خودش پایان داد. عمر کوتاهی داشت بیچاره !!!
اعصابم خرابه ....![]()
این یکی از آخرین پستایی که دارم میدم
.
اینارو که این زیر نوشتم مامانم رو دیوار آشپزخونه جلو چشمش چسبونده وقتی میخونیدشون یکم روشون فکر کنید و سرسری ازشون نگذرید.
برای اینکه بزرگ باشید نخست کوچک بودن را تجربه کنید.
پرگو فقط رازی را که نمیداند حفظ خواهد کرد.
راستی و درستی تنها سکه ای است که همه جا قیمت دارد.
به گذشته خود هرگز نیاندیشید ٬ مگر اینکه بخواهید نتیجه ای از آن بگیرید.
افرادی که نمی توانند دیگران را ببخشند پلهایی را که باید از آن بگذرند خراب می کنند.
حسادت نوعی اعتراف به حقیر بودن خویش است.
قانع بودن ٬ آسایش است.
بی عشق دنیا گورستان وسیعی است.
کوره را برای سوزاندن دشمن آنقدر نگذار که گرمایش خودت را بسوزاند.
حتی آنگاه که هیچ چیز برای بخشیدن ندارید قوت قلب ببخشید.
گاهی طوفان های زندگی محکی است برای قدرت لنگرهای ما.
کسی که به خود اطمینان دارد به تعریف کسی محتاج نیست.
آن که به فکر انتقام باشد همیشه زخم های خود را تازه نگه میدارد.
به همه عشق بورز ٬ به تعداد کمی اعتماد کن و به هیچ کس بدی نکن.
برای جلب علاقه باید اظهار علاقه کرد.
تنها گنجی که جستجو کردن آن به زحمتش می ارزد << هدف >> است.
تا بعد خدا نگهدار....
.
سلام کردن که بلد نیستید!!!![]()

موش و بقر و پلنگ و خرگوش شمار
زین چهار که بگذری نهنگ آید و مار
ونگاه ز اسب و گوسفند دست شمار
هَندونه و مرغ و سگ و خوک آخر کار
بقر یعنی گاو و هَندونه یعنی عنتر یا همون میمون!!!
امسال سال خوکه و خوک آخرین حیوون در بین این ۱۲ حیوونه و از سال دیگه چرخش این ۱۲ حیوون دوباره از اول یعنی از موش شروع میشه!!!
به مناسبت سال خوک یه داستان بی مزه تو قسمت ادامه مطلب هست که میتونید برید بخونیدش!!!
واقعا دستتون درد نکنه!!!
واقعا با مرام و با حالید!!!
از ۴تایی ها که فقط منا سلیمانی مونده
رزیتا جشنی و لژیا زندیه هم که فقط وقتی هیچ کاری نداشتن و حوصلشون سر رفته بود به عنوان یه تفریح میان وبلاگ رو میخونن تا یکم بخندن!!!
از بقیه هم نگم که ول معتلن!!!
این از اون انتظار نداره نظر بده اون از این انتظار نداره نمیدونم مگه وبلاگ لولوخرخرس ...
واقعا برای خودم متاسفم که یک زراعتی هستم از نوع ۸۴!!!
عمر این وبلاگ با پایان تعطیلات تمام خواهد شد به هر حال ۴ ماه و خورده ای ادامش دادم ولی دیدم فایده نداره، البته اگه خانم سلیمانی قبول کنه و مدیریت وبلاگ رو بپذیره خیلی خوب میشه به هر حال یه مدتم دست دخترا باشه بد نیست.
بازم مرام این ۸۵i (که فعلا اسم نداره) !!!
نظرشو تو بخش اردو خوندیت گفته که منو بازم با خودتون میبرید اردو ؟
باید بگم که چرا که نه ؟ از خدامون باشه که شما ما رو همراهی کنید البته یه شرط داره باید به داداشت بگی نمره من یکی رو کامل بده!!!
اون قسمت کفتر و اینارم متوجه نشدم مگه تو ٬ تو زندگیه حمید دخالت کردی که حالا میگی دخالت نکردم!!!
بعد بگم که نرخ sms بالا نرفته ولی چون حساب و کتاب ندارن این sms ها اینجا بهتره چون یکیشون میره ۱۰تاشون نمیره یکیشون بعد ۲۰روز میره یکیشون ۴-۵ بار میره خلاصه اینجا دیگه مطمئنی که رسیده به مخاطبت!!!
در مورد دورغ ۱۳ هم یکم توضیح بده من که نفهمیدم چه کار باید بکنیم نیست ما چشم و گوش بسته ایم برا همین میگم. نمیدونم منظورتون اینه که بیام دروغ بزرگ بگیم یا اینکه بزرگترین دروغی رو که تا حالا گفتیم رو بگیم؟!!!!
در مورد این علامت سوال (؟) گفتم که من به هر کسی شماره نمیدم.
یا دختری که باید بگم که من قصد ازدواج ندارم یا لااقل قصد ازدواج با یه علامت سوال رو ندارم
یا پسری که دیگه شماره دادن نمیخاد هر چه میخاهد دل تنگت همین جا بگو ...
نکه میخای شماره موبایلمو بزارم وسط وبلاگ
!!!
آخه من همین جوری مزاحم تلفنی زیاد دارم همین کم مونده که شمارمم بذارم وسط وبلاگ
.
خوب دیگه پسر خوش تیپی مثل منو رو هوا میزنن
.
راستی تو از کدوم طرز فکر صحبت کردی حمید که گفت من اصلا فکر نمیکنم من فقط عمل میکنم
!!!
حمید قرار نشد دیگه تو هرچی که تو عالم دوستی از ما فهمیدی بیای تو وبلاگ بنویسی!!!
در مورد مهدی چی بگم که سال جدید اومد و این جونور آدم نشد ولی من تو این چند سال باقی مونده آدمش میکنم.
امروز رفته بودیم سر زمینامون ( همون زمینای کذایی)!!! یکی از معدود محصولات باقی مونده باقلا( گیاه مقدس) بود.
یه چند وقتی بود هی به این مهدی میگفتم بریم به زمینامون سر بزنیم نمیومد تا بالاخره امروز خودش و صادق اومدن ...
چشمتون روز بد نبینه !!! صد رحمت به گاومیشا !!!
افتادن به جون این بوته های باقله ٬ ریز و درشتشونو چیدن هر چی میگفتم بابا درست نیست اقلا این ریزارو بذارید هفته دیگه بیایم بچینیم کو گوش شنوا؟(دیگه خودتون مهندسیت میدونید که گیاه مقدس باقلا از پایین کم کم شروع میکنن به رسیدن و در چندین مرحله برداشتش میکنن)
میگفتن نقدو ول نکن نسیه رو بچسب!!! معلوم نیست تا هفته دیگه چی بشه؟
خلاصه کاری که از دست گاو میشا بر نیومده بود رو این دو نفر به نحو احسن انجام دادن!!!
به امید اینکه این دو موجود عجیب الخلقه در سال جدید آدم بشن![]()
راستی مهدی چرا تو وبلاگت که فش میدم پاکشون میکنی؟!!!
اما در مورد حمید !!!
دیروز رفتم شوشتر دیدمش
جلوی ترمینال قرار گذاشته بودیم.
وقتی رسیدیم جلو ترمینال نبودش زنگ زدم بش گفتم کجایی؟ گفت اینجام تو ترمینال و از دور شروع کرد به دست تکون دادن. گوشی رو قطع کردم و رفتم طرفش...
همین جور که میرفتم طرفش از دور دستاشو باز کرده و وسط ترمینال داد میزنه امییییر!!!
ما هم که آدم کم رو و خجالتی هستیم ( خودتون که بهنر میدونید ) از خجالت سرخ شده بودم...
خلاصه اون روزم مثل روز جدایمون هوا ابری بود و تو اون هوا من دوباره حمید رو دیدم و بازم به قول بچه ها احساساتی شدم .
حالا میخام براتون حمید رو شرح بدم.
یک قوطی واکس خالی کرده بود تو سرش که از دور سرش برق میزد...
یک تی شرت سورمه ای چسبون پوشیده بود ویک شلوار لی
و یک کمر بند به قطر ۱۰ سانت که تی شرتشو انداخته بود پشتش
خلاصه تیکه ای شده بود برا خودش
.
به نظرم علامت سوال باید بره سراغ اون نه من ...
.
ولی تو مرام و معرفت مثش نداریم تو دانشکده البته اگه منو در نظر نگیریم.
راستی مهدی میگی چرا حمید نیومد اهواز ؟ تو منتظرش بودی تو که امروز داشتی همش بش فش میدادی!!! هِ
بی ادب...
درضمن اگه نذارم نظر بدن بهتر از اینه که نظر بدن بعد پاکش کنم مثل تو ...
دیگه خسته شدم بریت بمیرید همتون پسر و دختر فرقی نمیکنه کاش که تو اردو بعدی اتوبوستون چپ بشه همه زراعت ۸۴ بمیرن به جز من!!!
راستی عیدیاتون رو جمع کنید بعد عید۳-۴ تا اردو میخایم بریم...
گود بای اند هو نایس نایت
این پایین رو نخونده بودم این کیه اومده گفته برنامه ی نمایشگاه کتاب رو ردیف کنیم؟
نکنه خودمون اول باید حدث بزنیم کی هستی بعدشم برنامه ردیف کنیم یا اینکه با یه مشت علامت تعجب باید بریم نمایشگاه!!!
شاید به همین زودیِ زود
شاید همین امروز
شاید همین حالا
شاید همین فردا
شاید ...
اینارو به صورت شعر بخونید.
یا مقلب القلوب و الابصار
یا مدبر الیل و نهار
یا محول الحول و الاحوال
حوٌل حالنا الی احسن الحال

دوباره معجزه آب و آفتاب و زمين
شکوه جادوی رنگين کمان فروردين
شکوفه و چمن و نور و رنگ و عطر و سرود
سپاس و بوسه و لبخند و شادباش و درود
دوباره چهره نوروز و شادماني عيد دوباره عشق و اميد دوباره چشم و دل ما و چهره های بهار
با سلام
سال نو مبارک
امیدوارم که سالی خوب و خوش٬ همراه با موفقیت٬ سعادت و کامیابی در پیش رو داشته باشین و در این سال به تمام چیزهایی که آرزوشو دارین برسین.
من دوست دارم همیشه اینجوری باشم...
شاد اما دلسوز
ساده اما زیبا
مصمم اما بی خیال
متواضع اما سربلند
مهربان اما بی ریا
عاشق اما عاقل
یکرنگ اما آبی
شما در سال جدید دوست دارید چطوری باشید؟
نمیدونم عید رو تبریک یا ۲۸ صفر رو تسلیت بگم. میگن قراره احمدی نژاد این ماههای قمری رو ثابت کنه تا دیگه اینقدر همه چی قر و قاطی نشه!!!
خوب بگذریم...
حالتون خوبه؟
خریدای عیدتون کردید؟
خونه تکونیاتون رو کردید؟
حواستون باشه با آغاز بهار طبیعت اگه میخایید خونه ی دلتونم بتکونید ما رو به عنوان خرت و پرت از تو دلتون بیرون ندازید.
در مورد اون روز آخرم باید بگم که فکر کنم دلیل اینکه دلم گرفته بود هوا باشه چون اون روز هوا هم گرفته بود شاید هوا هم طاقت نداره دوری چنتا رفیق رو ببینه!!! البته تا کلاس باغبانی همه چی عادی بود کلاس باغبانی که تموم شد ییهو نمیدونم چرا دلم گرفت. حالا که فکر میکنم میبینم چه قدر من خر بودم دلم برا کیا میخاست تنگ بشه!!! داغ بودم نفهمیدم که دارم چه کار میکنم.
ولی حالا شرایطم کاملا عادیه ٬ و بگم که جدا شدن از یک مشت خل و چل(پسرا) سخت بود ولی حالا میفهمم که چقدر حال میده ریخت اینارو نمیبینم و در مورد دخترا هم من گفتم که یکم از نفرتم کم شده ولی هنوز ازشون متنفرم و این چند روز که ندیدمشون احساس میکنم که تنفرم بیشترم شده!!!.
در مورد این امیر که اومده نظر داده باید بگم که این رفیق مشترک من و مهدیه و بحث بر سر اینکه اول با من رفیق بوده یا با مهدی بحث کاملا بیهوده ایه چون اصولا من با کسی رفیق نمیشم و به خاطر اون ابهت و جذبه ای که دارم ( منظورم بینیم نیست ) بقیه میان با من رفیق میشن!!!
به هر حال باید بگم که تو بیخود کردی که اومدی تو وبلاگ ما نظر دادی اصلا به تو چه ربطی داره که ما اینجا چی میگیم ٬ مگه کسی اجبارت کرده که وبلاگو بخونی که میگی حالم به هم خورد اصلا به جهنم که حالت به هم خورد.
میگی جنسیتت داره تغییر میکنه مگه من مایکل جکسونم که جنسیتمو عوض کنم یا اینکه جوجه اردک زشتم؟!!!
بازم میگم به تو هیچ ربطی نداره که من میخام پاچه خواری یه عده رو بکنم یا میخام یه عده رو له کنم یا ... من هر غلطی که دلم بخواد میکنم.
راستی امیر شهرک چه خبر بود چهارشنبه سوری؟ میگن هفته پیش یوم الشک بوده و این هفته هم هست( قابل توجه زاخارا). درسته؟
من که هفته پیش زیتون نبودم ولی میگن خیلی خفن بوده و گارد ویژه اومده و بزن وبکشی بوده ...
رزیتا زاخار اگه میخای این هفته بیا زیتون رو دیوارا بنویس " ابلیس آر "
راستی کدوم آدم احمقی از این صادق خواسته که بیاد نظر بده ٬ آدم قحط بود که رفتید از این خواهش کردید بیاد نظر بده " از من خواهش شد نظر بدم برای همین هم اومدم " غلط کرد هر کی اومد از تو خواهش کرد میخام صد سال نظر ندی. میگه یک اردوی ساده بود پس میخاستی چیکار کنیم تو اردو که این جور میگی . میگی چرا میکنیدیش تو بوق و کرنا تو از کدوم بوق و کرنا صحبت میکنی از کدوم خالی بندی حرف میزنی. بچه ها یک خواهش دارم ازتون تو رو خدا وقتی میخایید نظر بدید قبلش یکم فکر کنید. میدونم فکر کردن برا امثال شما ها یکم سخته ولی خوب سعی خودتونو بکنید.
کدوم خالی بندی رو تو میگی ٬ اگر من خالی ببندم اینقدر تابلو میبندم که همه متوجه بشن واونم فقط برای خندس و من به جز داستانای تخیلی کی خالی بستم . همین آقا مهدی که چندی پیش منو به عنوان دروغگو معرفی کرد در یک گپ خودمانی به من گفت که یکی از حسن های نوشته هات و اینکه موثر میوفته اینه که اون ته تهشون صداقتی هست که تو هر نوشته ای نیست. خوب اینم یک نظر که من خودم تا حالا بش فکر نکرده بودم. ولی یکی مثل آقا صادق به ما میگه خالی بند!!!
هی نمیخام چیزی بگم نمیذارید چند پست قبل هم یه چیزی گفتی که نخواستم جوابتو بدم( چون دم عید و نمیخام خون به پا بشه و خونوادت دم عیدی تو رو رو تخت بیمارستان ببین حالا هم چیزی نمیگم ولی اگه خواستی به خودت میگم ).
بریم سراغ دخترا
میدونید در ساخت دخترا چه موادی به کار رفته؟!!!
گوشت و استخوان : ۴۰ تا ۶۰ کیلوگرم
لوازم آرایشی : یک مَن
عشوه : ۴۰ خاروار
قِر و فِر : ۵۰ دور در ثانیه
زبان : ۱۴ متر
توانایی بیان : ۲۰۰۰ اسب بخار
قدرت اشک ریزی : ۵ لیتر در ساعت
منطق : در کل ۲ گرم
عقل : نیم مثقال
لجبازی : به میزان لازم
البته در مورد توانایی بیان یا همون قدرت فک زنی مواردی هم یافت میشن که هیچ واحد فیزیکی قادر به تخمین آن نیست. در یک وبلاگی نوشته بود که دوربینی اختراع شده که تونسته از فک دخترا در حالی که کاملا بسته است عکس بگیره آخه میدونید اینا از تو شکم مادرشون شروع میکنن به فک زدن وخوردن مخ دیگران
...
خوب اینم از دعوای امروز تو رو خدا دم عیدی خون به پا نکنید منم وقتی که مینویسم به عواقب کارم فکر نمیکنم . به بزرگی خودتون ببخشید.
وقتی که میخام یه پست بدم کلی حرف تو ذهنم هست ولی وقتی که مینویسم همش یادم میره از این به بعد باید یه دفترچه بذارم و حرفایی که میخام بزنم رو یادداشت کنم تا یادم نره...
امیدوارم که عید خوب و تعطیلات خوب و سال خوبی رو پیش رو داشته باشید. اگر تونستم برای شروع سال نو هم پست میدم .
شما را به خدا میسپارم . دوستدار همیشگی که نه دوستدار موقت شما داداش امیر گلِ گلاب!!!
دلم برا همتون که نه ولی برا بعضیاتون تنگ شده
به زودی میام فعلا سرم شلوغه
کم کم دارم عوض میشم ، نمیدونم چرا ولی دیگه اون نفرت سابق رو نسبت به دخترا ندارم.در مورد پسرا هم باید بگم که دیگه جدا شدن ازشون خیلی برام سخت شده مخصوصا مجتبی و حمید که یکی از یکی نامردترن
مخصوصا اولی
روز آخر خیلی دلم گرفته بود .... تا حالا خودمو این قدر به یه عده وابسته ندیده بودم
بعدا بقیشو براتون میگم.
میدونید ضد حال یعنی چی؟
من بتون میگم:
یعنی اینکه یک روز تعطیل با یک عده که از ریختشون خوشت نمیاد بری اردو.
یعنی اینکه ریخت یه عدتون رو یک روز بیشتر ببینم.
جای همتون خالی بود. خیلی خوش گذشت ٬ ولی اونجا به یادتون بودیم به یاد اونایی که میخاستن بیان ولی نتونستن ٬ اشکال نداره بعد عید حتما یه اردو میریم با تمام بچه ها البته این دفعه هم میشد که همه بچه ها باشن ولی این نبی پور فلان فلان شده نذاشت.
اول یه چیزی رو بگم اون اینکه این حمید چقدر با مرامه
دیروز تو اردو وقتی که ما اذیتش میکردیم که این موبایلت برا چی هی زنگ میخوره هیچی نگفت ولی زنگا به خاطر این بود که حال باباش دیروز بد میشه و میبرنش بیمارستان . این حمید ما با اینکه دلش بش میگه برو شوشتر پیش بابات ولی به خاطر اینکه اردو ضد حال نشه نه تنها نمیره شوشتر بلکه به هیچ کسم حرفی نمیزنه. برای سلامتی آقای نجفی همتون دعا کنید با حمید که تماس گرفتم گفت که منتقلش کردن اهواز و رفته بود بیمارستان پیشش. بازم میگم اینشالله که هر چه زودتر سلامتیشون رو بدست بیارن.
خوب از اردو چی بگم براتون!!!
وقتی که دوتا دختر مسئول تدارکات باشن میخاین چی از آب در بیاد ٬ تو اردو هیچی نبود که بخوریم یکم ناهار بمون دادن٬ چایی هم که یادشون رفته بود بیارن بعد اومده تو وبلاگ مینویسه من همه چیز خریدم
.
حالا خوب شد ما برا شام دعوت بودیم خونه داییم و گرنه از گشنگی میمردم. رفتم خونه داییم اول شیرینی با چایی و بسکویت خوردم و بعد گرفتم خوابیدم تا ساعت ۱۰:۳۰ موفع شام بیدارم کردن و شام رو هم زدیم. ولی حیف شد جواهری در قصر رو ندیدم اما خوب امروز ظهر از وسطاش دیدم ٬ عجب ضد حالی خورد این بانو چوئی ٬ حال کردم.
تو اردو خانم زندیه یه سوال پرسید که بزرگترین آرزوتون چیه ؟
من بش فکر کردم ولی نخواستم تو اردو جواب بدم.
من بزرگترین آرزوم اینه که به جایی برسم که از هر لحاظ باعث افتخار خانوادم و بخصوص مادرم بشم که هم برام مادری کرده و هم پدری.
من دیشب وقتی میخاستم بخابم به لحظه خداحافظی ٬ به زمان در حال گذر ٬ به پایان یک روز قشنگ ٬ به انسان فانی و به خیلی چیزهای دیگه فکر کردم ولی به یک چیز فکر نکردم و اون شروع یک روز قشنگ دیگس ٬ که با طلوع خورشید امید رو برای انسان به ارمغان میاره.
و اما اتفاقات لحظه به لحظه اردو رو برای اونایی که خودشون نیومدن ولی دلشون با ما بود مینویسم.
ساعت ۵:۴۵ دقیقه صبح تو خوابگاه پسرا همه خابن٬ موبایل حمید داره زنگ میخوره ولی این دفعه کسی باش کار نداره موبایل رو زنگ بود.
ساعت ۵:۴۶ حمید بلند میشه و موبایل رو خاموش میکنه. بچه ها بلند شید . من و عباس بلند میشیم ولی مجتبی هنوز خابه.
ساعت ۶:۰۰ نمازامونو میخونیم و من و حمید آماده میشیم تا بریم نونوا.مجتبی اگه میخای بیای اردو پاشو.
ساعت ۶:۱۵ من وحمید تو صف نونواییم ٬ نونوا شلوغه و بیشتر از ۳۲ تا نمیده . ۲ در ۳۲ میشه ۴۸.
ساعت ۶:۳۰ من وحمید برگشتیم خوابگاه و دنبال پلاستیک میگشتیم تا نونا رو بذاریم توش . مجتبی هنوز خوابه. مجتبی دیگه نمیخاد پاشی ما داریم میریم.
ساعت ۶:۳۵ مجتبی بالاخره به زور از خواب پا میشه. مهدی و صادق هم اومدن.
ساعت ۶:۴۵ عباس میگه مینی بوس اومده٬ وسایلو بیارید پایین . وسایل رو میبریم میذاریم تو مینی بوس و میریم به سمت خوابگاه دخترا.
سر راه تحریک شدیم که ول کنیم این دخترارو و خودمون بریم دزفول ولی بعد پشیمون شدیم چون حمید گفت که همه ی پولارو داده به خانم زندیه!!!
ساعت ۷:۰۵ رسیدیم به خوابگاه دخترا ولی فقط خانم رضایی و خانم چنگلوایی هستن. آقای کتانه هم هست. پس بقیه کجان. نمیدونیم نیومدن هنوز!!!
ساعت ۷:۱۵ سر و کله خانم زندیه پیدا شد . مگه قرارمون ۷:۰۰ نبود پس بقیه کجان شیرین و ندا نمیان ٬ بقیه هم الان میان.
ساعت ۷:۲۰ خانم جشنی با یه دختر دیگه میاد . اردو ماله زراعت پس این کیه؟!!! بعدشم یه دختر دیگه با دو تا پسر دیگه!!! اینا کین دیگه؟
تو پرانتز اینو بگم که اینا دوستشونو دعوت کردن دوستشونم داداششو گفته بیاد داداششم رفیقشو اورده!!! اون یکی هم که رفته دختر عموشو اورده!!! یه دفعه ای میگفتید ما هم فکو فامیل زیاد داشتیم.
ساعت ۷:۳۰ دیگه کی باید بیاد. فقط مونده سارا الان بش زنگ میزنم ببینم کجاست؟ کجایی همه علاف توین!!! الان میام( البته اینو من نشنیدم از ظواهر امر پیدا بود).
دیگه نمیدونم ساعت چند بود که خانم حیاتی اومدن ۹ ٬ ۱۰ نمیدونم .
و آخرش رفتیم اردو و برگشتیم.
این بود گزارش لحظه به لحظه اردوی دزفول اگه چیزی یادم رفته که بگم اونایی که اردو بودن اضافه کنن
.
چه هوایی شده امروز معلوم نیست بارونی خاکی یکم بارون میزنه بعد خاک میشه بعد دوباره بارون میزنه گل میشه بعد گل را حالت داده در کوره آجر پزی پخته و حرارت آن را در دمای ۱۲۰ درجه ثابت نگه میداریم بدین ترتیب شما صاحب یک کوزه گلی میشوید و میتوانید سبزی بکارید روش برا عید. ولی وجدانن هواش جون میده برا جون دادن اونم با سیانور.
نمیخاستم فاصله ی دوتا آپم اینقدر کوتاه باشه چون هنوز بچه ها نرفتن دانشگاه که قبلی رو بخونن ولی بنا به دلایلی ... پس اول پست قبلی رو بخونید بعد اینو آفرین بچه های خوب!!!
اول بگم که این ترم تمام استادامون کچلن یکیشونم که کچل نیست فامیلش کچلی این که واضحه و دیگه دعوا نداره درضمن وقتی من دیدم که همه استادامون این ترم کچلن رفتم موهامو کوتاه کردم .
نتیجه اخلاقی اینکه حمید این ترم اگه هیچ درسی رو نیفته نباتی و پیش بین به خاطر موهای بلندش حتما میندازنش
٬ و احتمالا کچلی هم اونو بندازه ...
بعد آقا حمید لنگی حالا من فرق توپ فوتبال و راکت بدمینتون رو نمیدونم. تو که از من میپرسی فرق کفش استوکدار با کفش سالن چیه لطف کن در مورد فوتبال نظر نده ٬ ما اون زمانی که تو با کفترات یه قل دو قل بازی میکردی تو کوچه با توپ پلاستیکی فوتبال بازی میکردیم.
مثل اینکه باخت سنگین چهارشنبه مقابل ما خیلی برات سنگین بوده و جایگاه خودتو قاطی کردی اگر به عکس زیر نگاه کنی جایگاه خودتو که بین تماشاچیایی میبینی و من رو که تو تیم دانشکده ام بین بازیکنا میبینی . نکنه پیش خودت فکر کردی که تو هافک راست کشاورزیی!!!

همونطور که نمیبینید (چون عکسا کوچیکن) ٬ مهدی تو عکسا نیست چون این عکسای هنری کار اونه!!!
اگه دیدم خیلی مشتاقید عکسارو با کیفیت بالا میذارم تا دانلود کنید (البته میدونم که وقتی عکس ما پسرا رو میبینید حال میکنید)
در ضمن من یعنی کشاورزی افتخار داشته که من در تیم بسکتبالش هم حضور داشته باشم . هی من نمیخام از افتخارات ورزشیم چیزی بگم هی نمیذارید . بعدشم من جزء ۱۶ نفر اول دانشگاه در بدمینتونم البته توانایی های تو رو هم در رشته های شطرنج با مانع و بیلیارد گل کوچیک نادیده نباید گرفت البته اگه تو شطرنج مخت قفل نکنه و تو بیلیارد ماهیچه پات نگیره
....
در مورد پرسپولیسم باید بگم که معلومه وقتی هر شش سال یک بار میبرید بایدم اینقدر خوشحال باشیید ولی برا ما دیگه برد استقلال عادی شده در ضمن بازی استقلال - پرسپولیس ۹ فروردینه نه دهم از الان برا شکست فجیعتون روز شماری کنید.
حالا حمید جون اشکال نداره فردا هم قراره بعد از کلاس کامرانفر بریم فوتبال تو بیا تو تیم من تا اینقدر سر خورده نشی جیگر!!!
راستی امروز یکی از معدود روزایی بود که من طرفدار پرسپولیس بودم چون با سایپا بازی داشت به لطف داور تونست یه مساوی بگیره ولی باید قبول کنیم که قطب سوم فوتبال ایران علی داییه!!!
خوب از افتخارات ورزشیم براتون گفتم ٬ از قدرت استدلال بالا و منطق بی نظیر و ... از همه اینا براتون گفتم فقط مونده از تفکرات اقتصادیم براتون بگم تا شما عینا نمونه ی یک انسان کامل رو که از عقلش در تمام امور زندگیش استفاده میکنه رو ببینید.
من و مجتبی قراره دم عید ماهی قرمز بیاریم تو دانشکده بفوروشیم به هر حال من قبلا رشتم شیلات بوده دیگه و طبق آمار ارائه شده توسط وزارت ماهی فروشان دم عید این شغل پر سودترین و پر بازده ترین شغل روی زمینه که در مدت کمتر از دو هفته میتونه یک انسان رو میلیاردر کنه.
البته از همینجا اعلام میکنم که هر کس حاضر با ما همکاری کنه بسم ا... ٬ بالاخره ما به یک شاگرد هم احتیاج داریم در ضمن یک نفر هم باید سبزی بکاره بیاره!!!
الان یکی از استادای گروه گیاه پزشکی اومد بغلم تو کافی نت نشست(حبیب پور که تخصصش موریانس
)خدا کنه که به مونیتور من نگاه نکنه!!!
راستی میدونید دیروز فرخی بچه های گیاه پزشکی رو برده اردو لالی !!!
این همون فرخی ایه که ما هر چی بش گفتیم قبول نکرد که با ما بیاد.
مجتبی هم با اونا رفته ٬ البته مجتبی خیلی وقته که با گیاه پزشکیا میپره دیروزم که باشون رفته اردو من به شخصه که اونو به عنوان یک زراعتی اصیل قبول ندارم بهتره که بره با همون رعیتا!!! 
بعدشم خانم یکی از چهارتایی ها کی از اردو بدش میاد که من دومیش باشم درسته که من از دخترا متنفرم ولی از اردو بدم نمیاد و من منظورم این بود که کاری نکنیم که استادا اینطور فکر کنن.
حمید جون از زحمات تو هم همین جا از طرف همه ی بچه ها تشکر میکنم دیگه بدبختی تو هم اینه که بین این دخترای بی بخار افتادی همه گروهها دختراشون دنبال کار اردو میرن ولی ما نه پسرا که تو باشی باید بری دنبال کار اردو به قول خودت تو به پناهی چی بگی؟
آقا صادق چته اینقدر گیر میدی به پشت صفحه وبلاگ بابا مگه نمیدونی مشکی رنگ عشقه مگه رنگ پرستوی عاشق رو ندیدی!!!
بعد اگه آقا مهدی اینطور راضی میشی باشه من دروغ گفتم .
در ضمن چی شده با مزه شدی مزه میریزی نکنه تو آب نمک خابیدی کلک ٬ در کل با حال بود نظرت!!!
بعدشم دیگه مطلب سیاسی تو وبلاگ ننویسید که مجبور میشم منم مثل فرمانده و مهدی نظرتونو حذف کنم
. آخه به ما چه که شهرام فرار کرد چیش به ما ٬ فکر کردیت همین یه دونه تو ایران بود هزارتا از اینا تو ایران هست مشکل این آقا این بود که ... من چه میدونم مشکلش چی بود.
اصلا هر چی میخاستم بگم یادم رفت خداحافظ ![]()